زمین
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1362
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 608
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409