شاعر: امیرخسرو دهلوی
من و گنج غم و در سینه همان سیم تنم
چه کنم؟ دل نگشاید به بهار و چمنم
چون دلم زمزمه شوق برآرد هر صبح
از سر حال به رقص آیم و چرخی بزنم
عاشقیم که گر آواز دهی جان مرا
دوست از سینه ام آواز برآرد که منم
بس که بیرون و درونم همگی دوست گرفت
بوی یوسف زند، ار باز کنی پیرهنم
من چو جان بدهم، باید که به خون دیده
قصه دوست نویسند و دعای کفنم
رشکم آید که مگس بر شکرش سایه کند
ور فرشته پرد، آن سو، پر و بالش فگنم
سایه همچو همایم به سر افگن زان پیش
که فراق تو کند طعمه زاغ و زغنم
همه شب نام تو می گویم و جان در تاباک
کیست آن لحظه که چیزی بزند بر دهنم؟
من که بر بوی تو در راه صبا خاک شدم
چه گشاید ز نسیم گل و بوی سمنم!
خسروا، هیچ ندانم که چه طاعت بود این
روی در کعبه و دل سوی بتان ختنم
زمین
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم
حاش لله که بود بی تو سر زیستنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 607
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم
یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 608
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 409
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 565
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1487
فارسی متن کا ماخذ: گنجور