شاعر: امیرخسرو دهلوی
افسوس ازین عمر که بر باد هوا رفت
کاری به جهان نی به مراد دل ما رفت
خورشید من از اوج جوانی چو برآمد
بس ذره سرگشته که بر باد هوا رفت
گفتم ز در خویش مران، گفت که بگذر
زین کوچه که داند که چو تو چند گدا رفت؟
کس را چه غم ار رفت دل سوخته من
بوده ست از آن من، اگر رفت مرا رفت
آن صبر که می گفتم من کوه گران سنگ
بادی بوزید از تو ندانم که کجا رفت
گفتم که زیم بی تو، دوری مکش اکنون
گر از من درویش حدیثی به خطا رفت
رنجه نشوم گر به جفا سر بریم، ز آنک
بسیار چنین ها به سر اهل وفا رفت
تو دیر بزی کز گل بارانت نشان نیست
هر ذره که از کوی تو با باد صبا رفت
ما را چه حد صبر به هجر تو، چو خسرو
آمد به درت باز به سر آنکه به پا رفت
زمین
دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفت
دل در بر من بود ندانم به کجا رفت
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 849
آن تُرکِ پَری چِهره که دوش اَز بَرِ ما رَفت
آیا چه خطا دید که اَز راهِ خطا رَفت؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 82
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2196
ایام بهاران سبک از دیده ما رفت
از دست به هم سودنی این رنگ حنا رفت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2197
فارسی متن کا ماخذ: گنجور