شاعر: امیرخسرو دهلوی
لبت را جان توان خواندن، ولیکن
نمی دانم که آن خط را چه خوانند؟
مرنج، ای پاک دامن، عاشقانت
اگر بر چشم تر دامن نشانند
نخواهم زیست، زخم عشق کاریست
رقیبان را بگو، تیغم نرانند
مکن بر ما نصیحت ضایع، ای شیخ
که مستان لذت تقوی ندانند
بگو پیشش، صبا، گه گه پس از ما
که اهل خاک خدمت می رسانند
به جایی کز گل رویت چکد خوی
دو چشم خسرو آنجا خون فشانند
زمین
بر این اَلحان داوودی عجب نیست
که مرغان در هوا حیران بمانند
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 22
بدین الحان داودی عجب نیست
که مرغان هوا حیران بمانند
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 93
بیفکن خیمه تا محمل برانند
که همراهان این عالم روانند
سعدیمواعظغزلیاتغزل شمارهٔ 24
یکی از فضلا تعلیم ملک زادهای همیداد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی. باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت. پدر را دل به هم بر آمد.
استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست؟
سعدیگلستانباب هفتم در تأثیر تربیتحکایت شمارهٔ 3
فارسی متن کا ماخذ: گنجور