شاعر: امیرخسرو دهلوی
سبزهها میدمد و آب روان میآید
ابر چون دیده من گریهکنان میآید
از پس گشتن صحرا و لب جوی و چمن
هوسی در دل هر پیر و جوان میآید
سر و بالای من از من شده، زانم ناخوش
که به گلزار بسی سرو روان میآید
جان کشم پیش و جهان هم، اگرم دست دهد
اندر آن راه که آن جان جهان میآید
نه همانا که من امشب بکشم تا به سحر
کای صبا، از تو مرا بوی فلان میآید
اینکه آن شوخ همیآید و خلقی بیهوش
مرده را مژده رسانید که جان میآید
منه، ای باد، فزون بار غبارش زین بیش
که گرانبار دل و جان کسان میآید
کوه غم دارم و یک لحظه برون میریزم
بر دل نازکش آن نیز گران میآید
خسروا، دست به فتراک امید که زدی؟
تو سنی دان که نه در ضبط عنان میآید
زمین
یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
یا نسیمیست کز آن سوی جهان میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 806
آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 289
از لب خلق دم باد خزان میآید
بوی کافور ازین مردهدلان میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3626
نه ز جهدم به کف بخت عنان میآید
نه به زورم زه دولت به کمان میآید
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
فارسی متن کا ماخذ: گنجور