شاعر: صائب
از لب خلق دم باد خزان میآید
بوی کافور ازین مردهدلان میآید
باده پاک گهر چشم مرا دریا کرد
کار سنگ یده از رطل گران میآید
دست بر خاطر آگاه ندارد شیطان
گرگ در گله ز تقصیر شبان میآید
در کمانخانه ابروی بلند اقبالش
تیر بی خواست در آغوش کمان میآید
مگر از رخنه دل روی ترا بینم سیر
ورنه تنها چه ز چشم نگران میآید؟
گرچه پیری، مشو از حیله شیطان ایمن
بیشتر وقت سحر خواب گران میآید
کار ما را چه سرانجام تواند دادن؟
سخن ما که به کار دگران میآید
ناتوان باش که در ملک اجابت صائب
ناوک سستکمانان به نشان میآید
زمین
سبزهها میدمد و آب روان میآید
ابر چون دیده من گریهکنان میآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 731
یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
یا نسیمیست کز آن سوی جهان میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 806
آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 289
نه ز جهدم به کف بخت عنان میآید
نه به زورم زه دولت به کمان میآید
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223
فارسی متن کا ماخذ: گنجور