شاعر: امیرخسرو دهلوی
یارب، این شهره لشکر ز کجا میآید؟
که ز عشقش دل خلقی به بلا میآید
فتنه جان من خسته دل آمد چشمش
باز بر جان من این فتنه کجا میآید؟
باد مشک از سر زلفش بوزید، ای بلبل
بوستان را خبری ده که صبا میآید
عاشقان را به گه رفتن و باز آمدنش
دل ز جا میرود و باز به جا میآید
از وفا بوی ندارد، تو چنین صورت کن
گرچه از صورت او بوی وفا میآید
ما به نظاره آن ماه چنان مستغرق
که همه خلق به نظاره ما میآید
خسروا، هرچه ترا بر سرت آید نه از اوست
عقل داند که سراسر ز قضا میآید
زمین
یا رب این بوی که امروز به ما میآید
ز سراپرده اسرار خدا میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 805
بوی دل از نفس باد صبا میآید
میتوان یافت کز آن زلف دوتا میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3621
گر نه از خاک درت باد صبا میآید
صبحدم مشکفشان پس ز کجا میآید
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 358
داغم از پرده دل رو به قفا میآید
تا ببینم که ازین پرده چهها میآید
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 186
فارسی متن کا ماخذ: گنجور