شاعر: امیرخسرو دهلوی
تو خود به غمزه سراسر کرشمه و نازی
چه حاجت است که با ما کرشمه ای سازی
به تیغ بازی مژگان مریز خون مرا
که نیست ریختن خون عاشقان بازی
شب آمدی و نگفتم به کس، ولی چه کنم؟
که بوی زلف به همسایه کرد غمازی
حدیث حسن کسی را به عهد تو نرسد
ترا رسد که، نگارا، به حسن ممتازی
از آن شده ست لگدکوب بلبلان سر سرو
که پیش قامت تو می کند سرافرازی
چو جان به پای تو انداختم، خیال بگفت
که من از آن توام تا تو دل نیندازی
رضا به کشتن خود داد خسروت که ز لب
به زنده کردن او چون مسیح پردازی
زمین
عروس حجله طبعم که شاهد سخن است
ز آب و خاک خراسان چو دید ناسازی
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 36
اگر کلاله مشکین ز رخ براندازی
کنند در قدمت عاشقان سراندازی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 576
امیدوارم اگر صد رهم بیندازی
که بار دیگرم از روی لطف بنوازی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 577
تو خود به صحبت امثال ما نپردازی
نظر به حال پریشان ما نیندازی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 578
مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه.
خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 48
رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان، عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان.
خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 8
مآل تیغ زبان نیست غیر سربازی
به زیر تیغ کنی چند گردن افرازی؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6860
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی
بگو نظارگیان را صلای جانبازی
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 262
فارسی متن کا ماخذ: گنجور