شاعر: امیرخسرو دهلوی
هر کسی را هوای سیم و زری
من مسکین و داغ سیمبری
هست در خون ز گریه مردم چشم
چون کریمی به دست بدگهری
شبم ار تا قیامت است، چه باک
گر ز روی توام دمد سحری
توبه یک غمزه بشکنی، گر من
کشم از عقل و جان و دل حشری
هر که جانیش هست و جانان نیست
او ندارد ز زندگی اثری
آهنی می شود ربوده سنگ
نه کم است از جماد جانوری
بهر من گر جهان شود پر غم
گر ز یار است، باد بیشتری
پند گویا، ترا چه درد کنند؟
زخم پیکان به سینه دگری
خورش صوفیان جگر باشد
نقل می خوارگان بود گزری
همه کس ذوق خرمی گیرد
ذوق غم گیر، خسروا، قدری
زمین
ای که از شاخ گل لطیف تری
روی خود بین به گل چه می نگری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 932
این جهان را نگر به چشم خرد
نی بدان چشم کاندر او نگری
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 115 - شعر از سعید نفیسی بازسازی شده از روی برگردان عربی شعر رودکی
میشنیدم به حسن چون قمری
چون بدیدم از آن تو خوبتری
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 31
ای که بر دوستان همیگذری
تا به هر غمزهای دلی ببری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544
دیدم امروز بر زمین قمری
همچو سروی روان به رهگذری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 550
گر کنم در سر وفات سری
سهل باشد زیان مختصری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 556
میشنیدم به حسن چون قمری
چون بدیدم از آن تو خوبتری
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 82
معجز معجزی پدید آمد
چون فرورید قوم او پسری
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 183 - هم در هجای معجزی شاعر
فارسی متن کا ماخذ: گنجور