ای که از شاخ گل لطیف تری
روی خود بین به گل چه می نگری
خاک پایت شدن چه سود کند
چون تو از سرکشی نمی گذری
گر ز اغیار پوشمت چه عجب
که مرا چشم روشن دگری
یار با ما و ما به گرد جهان
آه ازین غافلی و بی خبری
ره به کوی وصال آسان است
گر کند نور عشق راهبری
شیر گردون نشایدم سگ کوی
گر مرا از سگان خود شمری
جامی از بندگان خاصه توست
نیست زین عاشقان دربدری
زمین
هر کسی را هوای سیم و زری
من مسکین و داغ سیمبری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1959
این جهان را نگر به چشم خرد
نی بدان چشم کاندر او نگری
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 115 - شعر از سعید نفیسی بازسازی شده از روی برگردان عربی شعر رودکی
میشنیدم به حسن چون قمری
چون بدیدم از آن تو خوبتری
سعدیدیوان اشعارملحقات و مفرداتشمارهٔ 31
ای که بر دوستان همیگذری
تا به هر غمزهای دلی ببری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 544
دیدم امروز بر زمین قمری
همچو سروی روان به رهگذری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 550
گر کنم در سر وفات سری
سهل باشد زیان مختصری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 556
میشنیدم به حسن چون قمری
چون بدیدم از آن تو خوبتری
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 82
معجز معجزی پدید آمد
چون فرورید قوم او پسری
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 183 - هم در هجای معجزی شاعر
فارسی متن کا ماخذ: گنجور