شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای جان چو سخن گویم، مستانه و رندانه
سرمستم و لایعقل، زان نرگس مستانه
پرسد ز سرشک خون، جانم ز غمت آری
پُر گشته مرا آخر، در عشق تو پیمانه
ای دوست سر زلفت، در سینه من بگشا
زنجیر نه این در را، سرهاست درین خانه
با عشق دو چشمش چون، رفتی ز پی کویش
خسرو تو رهی رفتی، رندانه و یارانه
زمین
من، بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من، چند، تو را گفتم: «کم خور دو سه پیمانه!»؟
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2309
آن یار غریب من آمد به سوی خانه
امروز تماشا کن اشکال غریبانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2319
بیبرگی بستان بین کآمد دی دیوانه
خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2320
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2321
فرقی ننهد عاشق در کعبه و بتخانه
این جلوت جانانه آن خلوت جانانه
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 24
فارسی متن کا ماخذ: گنجور