لشکر کشید عشق و دلم ترک جان گرفت
صبر گریز پای سر اندر جهان گرفت
گفتی که ترک من کن و آزاد شو ز غم
آسان به ترک همچو تویی چون توان گرفت
ای آشنا که گریه کنان پند می دهی
آب از برون مریز که آتش به جان گرفت
نظاره هم نکرد گه سوختن مرا
آن کس که آتشم زد و از من کران گرفت
در طوق بندگیش رود دل به عاقبت
هر فاخته که خدمت سرو روان گرفت
اکنون که تازیانه هجران کشید دل
جان رمیده را که تواند عنان گرفت؟
خسرو کز اوست تشنه شمشیر آبدار
ز آتش چه غم که دشمنش اندر زبان گرفت
زمین
حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت
آری، به اتفاق، جهان میتوان گرفت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 87
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
زور کمان به گرمی آتش توان گرفت
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2097
چشمت به عشوه جان دو صد ناتوان گرفت
گر عشوه اینست جان و جهان می توان گرفت
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 299
فارسی متن کا ماخذ: گنجور