زمین
گل گرچه کشد سرزنش از خار درشت
رو با تو و بر درخت خود دارد پشت
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 47
با روز بجنگیم که چون روز گذشت
چون سیل به جویبار و چون باد بدشت
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 227
دی مردکی آبِ پشت میریخت به دشت
میگفت و از این حدیث می درنگذشت
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 6
نوری که همی جمع نیابی در مشت
ناری که به تو در نتوان زد انگشت
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 86
راهم ندهد سوی حرم زاهد زشت
راند ز کنشت راهب نیک سرشت
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 33
روزی که قضا به مزرعهٔ قسمت کشت
خاکم ز حرم ببرد و در دیر سرشت
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 47
عرفی من و دل نه خوب دانیم و نه زشت
هم خادم کعبه ایم و هم پیر کنشت
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 50
با معصیتم که کرده ای امن کنشت
با عاطفتت که می برد آب بهشت
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 65
از بس که دلم بسوخت زین کاردرشت
روزی صد ره به دست خود خود را کشت
عطارمختارنامهباب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریاتشمارهٔ 15
شمع آمد و گفت: با چنین کار درشت
تاکی دارم نهاده بر لب انگشت
عطارمختارنامهباب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمعشمارهٔ 16