شاعر: جامی
رسید یار طریق جفا رها کرده
گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده
نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا
هزار پیرهن صبر را قبا کرده
فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف
شمیم سنبل و گل همره صبا کرده
کشیده خط خطا بر من و نیارم برد
گمان که رای صوابش درین خطا کرده
ولی ز لطف عمیمش امید می دارم
که خط عفو کشد بر خطای ناکرده
صفای مشرب آن چشمه زلال نگر
که صد کدورت ما دیده و صفا کرده
نکرد توبه ز عشق تو جامی آخر عمر
چه جای توبه ز کاری که عمرها کرده
زمین
مهی در آمده و در درونه جا کرده
برفته جان و به تو جای خود رها کرده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1753
چو بوی زلف تو همراهی صبا کرده
ربوده جان ز من و کالبد رها کرده
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1754
بتی که بود چو جانم به سینه جا کرده
گرفت راه جدایی وداع ناکرده
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 433
فارسی متن کا ماخذ: گنجور