شاعر: جامی
قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسند
آفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند
گریه ام کم نشد از لاله و نسرین بی تو
راه سیل از خس و خاشاک کجا گردد بند
ذوق پابوس توام کشت و ندارم زهره
که بپرسم ز دولعل تو که یک بوسه به چند
آمدم تا فکنی سایه لطفم بر سر
سرو بالای تو چون سایه ام از پای فکند
می کشم درد دلی بی تو که مجنون نکشید
می کنم کوه غمی بی تو که فرهاد نکند
هر سحر تا نرسد چشم بدت چرخ کند
مجمر از جرم خور از ثابت و سیاره سپند
جامی از لطف ترنم به غزلهای کمال
عندلیبیست خوش الحان به چمن های خجند
زمین
بعد از این دستِ من و دامنِ آن سروِ بلند
که به بالای چَمان از بُن و بیخَم بَرکَنْد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 181
ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بند
بنده نفس خودی دعوی آزادی چند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 263
دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند
وه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 264
فارسی متن کا ماخذ: گنجور