شاعر: جامی
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو
بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو
صرصر قهر ازل گو بنشان مشعل مهر
بس بود تا ابد ز شمع رخت یک پرتو
هر کس از جلوه گل فهم معانی نکند
شرح آن دفتر ننوشته ز بلبل بشنو
زد مه روی تو خرمن فلک از مزرع خویش
گو به داس مه نو خوشه پروین بدرو
ترک چشم تو اگر هندوی خویشم خواند
درکشم تاج کیانی ز سر کیخسرو
دل بسی در پی مقصود دوید و نرسید
چند روزی تو هم ای اشک درین کوی بدو
جامی این مامن اقبال نه جای من و توست
ختم شد رقعه اخلاص زمین بوس و برو
زمین
مزرعِ سبزِ فلک دیدم و داسِ مه نو
یادم از کِشتهٔ خویش آمد و هنگامِ درو
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 407
همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو
چو مرا یافتهای صُحبتِ هر خام مجو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2218
سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو
چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2222
کشت بی خوشه خجالت کشد از روی درو
مفکن ای تیغ اجل بر من بیدل پرتو
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6507
بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد به جوی اینهمه دیرینه و نو
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 62
خواجه درمانده فرج است و گرفتار گلو
«فانکحوا» بیش نخوانده ست ز قرآن و «کلوا»
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 408
ساقیا خیز که چون داس زر آمد مه نو
عید ازان مزرع پرهیز و ورع کرد درو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
فارسی متن کا ماخذ: گنجور