شاعر: جامی
دلا کام از لبش با چشم تر جو
والا لم تجد ما کنت ترجو
پر است این چشم تر زان عارض و لب
کسی کم دیده زین پر آبتر جو
کشد یکبارگی پیش توام دل
اگر بنماییم یک بار گیسو
تو را موی از درازی تا میان است
خدا را این میان توست یا مو
تو را بس نیست در زلف آن همه چین
که چینی دیگر افکندی در ابرو
خط است آن یا فشاندی جعد مشکین
نشست از مشک گردی گرد آن رو
مگو جامی برو مهر بتان ورز
من این دانم مرا چیزی دگر گو
زمین
در این رقص و در این های و در این هو
میان ماست گردان میر مه رو
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2188
من از دست کمانداران ابرو
نمییارم گذر کردن به هر سو
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 479
پدر گفتش که چون زر سایه افکند
ترا از گوهر و از پایه افکند
عطارالهی نامهبخش بیستمجواب پدر
به منزل کوش مانند مه نو
درین نیلی فضا هر دم فزون شو
علامہ اقبالارمغان حجازحضور ملتبخش 1 - به حق دل بند و راه مصطفی رو
شبی چون مه نمودی روی نیکو
برآمد نعره از انجم که ما هو
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 798
فارسی متن کا ماخذ: گنجور