شاعر: جامی
هر آه جگرسوز که از سینه برآید
دودی ست کزو بوی کباب جگر آید
نزدیک به مردن رسم از بس که طپد دل
چون شکل تو از دور مرا در نظر آید
من بنده روی تو که هر بار که بینم
در چشم من از بار دگر خوب تر آید
از خون جگر رهگذر دیده ببندم
زان روزنه گر غیر خیال تو درآید
بگذر به سرم عمر کسی تا فکنم سر
در پای تو زان پیش که عمرم به سر آید
پیوسته دعای تو کنم چون کنم این ست
کاری که به دست من درویش برآید
جز ناله مکن کار دگر جامی ازین پس
باشد که ز صد ناله یکی کارگر آید
زمین
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 654
داغ از جگر سوختگان دیر برآید
خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4424
سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآید
باغش چو نفس سوختگان بر اثر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4425
آن خرمن گل چون ز در باغ درآید
سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4426
خطی که ازان چهره روشن بدر آید
آهی است که سینه خورشید برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4427
فارسی متن کا ماخذ: گنجور