شاعر: صائب
آن خرمن گل چون ز در باغ درآید
سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید
گر در بغل غنچه فردوس درآیم
چون چاک گریبان قفس در نظر آید
با آه جگر سوختگان اشک نباشد
غواص چو تعجیل کند بی گهر آید
هشدار که چون بلبل ما بال فشاند
از صدقفس آواز پروبال برآید
بابی هنران اختر بدکار ندارد
این سنگ برآیینه اهل هنر آید
زمین
هر آه جگرسوز که از سینه برآید
دودی ست کزو بوی کباب جگر آید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 319
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 654
داغ از جگر سوختگان دیر برآید
خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4424
سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآید
باغش چو نفس سوختگان بر اثر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4425
خطی که ازان چهره روشن بدر آید
آهی است که سینه خورشید برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4427
فارسی متن کا ماخذ: گنجور