شاعر: صائب
خطی که ازان چهره روشن بدر آید
آهی است که سینه خورشید برآید
چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد
زلف تو شبی نیست به افسانه سرآید
در کام صدف تلخ کند آب گهر را
حرفی که ازان لعل شکربار برآید
مه کاسه دریوزه کند هاله خود را
خورشید تو چون در دل شب جلوه گر آید
در دور لب لعل تو یاقوت ز معدن
چون لاله جگرسوخته از سنگ برآید
یوسف کندش تکمه پیراهن عصمت
هر قطره اشکی که مرا از جگر آید
در روز جزا سنبل گلزار بهشت است
عمری که به اندیشه زلف تو سرآید
شد آینه از دیدن رخسار تو محروم
تا روی لطیف تو که را در نظر آید
قانع به دو عالم ندهد قطره خود را
دریا چه خیال است به چشم گهر آید
از صحبت نیکان نشود طینت بدنیک
بادام همان تلخ برون از شکر آید
آزادی کونین گرفتاری عشق است
رحم است به پایی که ازین گل بدر آید
در قبضه سعی است کلید در روزی
شیر از کشش طفل ز پستان بدر آید
صائب مشو از همت مردانه تسلی
چون بیضه اگرچرخ ترا زیر پر آید
زمین
هر آه جگرسوز که از سینه برآید
دودی ست کزو بوی کباب جگر آید
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 319
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 654
داغ از جگر سوختگان دیر برآید
خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4424
سرمست چو آن شاخ گل از باغ برآید
باغش چو نفس سوختگان بر اثر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4425
آن خرمن گل چون ز در باغ درآید
سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4426
فارسی متن کا ماخذ: گنجور