شاعر: جامی
گر از پیراهنت بویی به طرف گلستان آید
زند گل جامه بر خود چاک و بلبل در فغان آید
بر آن اندام نازک چون پسندم بار پیراهن
که بر وی سایه گلبرگ هم دانم گران آید
به حلق تشنه آب زندگی دانی چه خوش باشد
مرا تیغ جفایت بر گلو خوشتر ازان آید
چو نی هر استخوانم شد ز پیکان تو روزنها
کنون گر دم زنم صد ناله از هر استخوان آید
مکن خورشید من از تیغ بیم خاکسار خود
که برتابد زمین گر صد بلا از آسمان آید
دهانت غنچه عارض گل برت نسرین خطت سبزه
مبادا کین بهار حسن را روزی خزان آید
همین بس دولت جامی که خاک آستانت شد
گر آن عزت نمی یابد که در سلک سگان آید
زمین
سحرگاهان که باد از سوی گل عنبرفشان آید
چو گل جامه درم کانم ز گل بوی نشان آید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 422
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید
و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 287
نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آید
چسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3185
کجا از هر مقلد کار ارباب بیان آید؟
نیاید از ده انگشت آنچه تنها از زبان آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3186
فارسی متن کا ماخذ: گنجور