شاعر: جامی
چو آنم دسترس نبود که روزی دامنش گیرم
روم باری به حسرت زیر بار توسنش میرم
من ار بار سفر می بندم از خاک درش باری
تو باش ای جان که خواهی از سگانش عذر تقصیرم
پس از مردن به خاکم گر زیارت آیی ای محرم
مخوان جز نام آن بت کان بود اخلاص و تکبیرم
چو عشق آن سوار آرد جنون ای همدم مشفق
خدا را ز آهن نعل سمندش ساز زنجیرم
نه تاب هجر و نی یارای وصل آوه چه حال است این
برآی ای زار مانده جان ز تن کاین ست تدبیرم
چو من اینجا به جان درماندم از سودای بدکیشی
چه سود ای قصه خوان افسانه خوبان کشمیرم
مگو جانا که هستی جامیا سلطان وقت خود
سگ کوی توام آخر مکن زین بیش تحقیرم
زمین
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم
که آواز پر طاووس میآید به زنجیرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2178
نمیباشد تهی یک پرده از آهنگ تسخیرم
زهستی تا عدم پیچیده است آواز زنجیرم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2180
از آن چون زلف ماتم دیدگان ژولیده زنجیرم
که چون برگ خزان دیده است روز دست تدبیرم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5552
گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرم
از آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرم
علامہ اقبالزبور عجمغزلیاتغزل شمارهٔ 35
فارسی متن کا ماخذ: گنجور