شاعر: جامی
بیا ای اهل دل را قرة العین
کمان ابروانت قاب قوسین
میان موی تا موی میانت
نمی بیند خرد یک موی مابین
لبت را گفتم ای جان این قلبی
دهانت گفت پنهان حیث لا این
به وام از میکده بردم سبویی
مرا بادا به گردن دایم این دین
ز جامی گر تو سر خواهی و دیده
برد فرمان تو بالرأس والعین
زمین
ندا آمد به جان از چرخ پروین
که بالا رو چو دردی پست منشین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1898
تو را پندی دهم ای طالب دین
یکی پندی دلاویزی خوش آیین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1911
برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
درآ در باغ و اکنون سیب می چین
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1916
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین
لب است آن یا شکر یا جان شیرین
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 475
فارسی متن کا ماخذ: گنجور