شاعر: جامی
دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد
بین مستی این می که عجب کارگر افتاد
هرجا ز تو شوریست همانا که ز خوبان
در طینت پاک تو نمک بیشتر افتاد
زلف سیهت سوخته از برق تجلیست
چون عکس دو رخسار تو بر یکدگر افتاد
تا ناوک تو بر سپر افتاد نه بر من
صد چین به چین از حسدم چون سپر افتاد
پروانه ز سوزی که مرا هست چه آگاه
کان شعله مرا در جگر او را به پر افتاد
خالیست دل افروز به هر رو که نشان ماند
هرجا به بتان زآتش تو یک شرر افتاد
گر زیور طوق سگ تو بایدت اینک
از خون دلم لعل و ز اشکم گهر افتاد
جامی غزل سعدی و آنان که جوابش
گفتند چو بشنید به این نظم درافتاد
این نظم نه در پایه سعدیست ولیکن
با گفته یاران دگر سر به سر افتاد
زمین
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 110
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 641
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 155
هر پرده که از چهره مقصود برافتاد
شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4327
فارسی متن کا ماخذ: گنجور