صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. جامی
  2. »دیوان اشعار
  3. »فاتحة الشباب
  4. »قصاید
  5. »شمارهٔ 11 - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانی

شمارهٔ 11 - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانی

شاعر: جامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 16

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش

سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش

22

ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی

بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش

33

زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم را

دریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش

44

کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیت

کسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش

55

دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانش

که بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش

66

طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانی

که در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش

77

شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونش

سوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش

88

تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنی

اگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش

99

ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخی

که کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش

1010

نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامش

نبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش

1111

درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینی

ز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش

1212

در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحان

رضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش

1313

ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمت

خروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش

1414

خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچین

نهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش

1515

بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در ره

که بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش

1616

گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پا

سپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش

1717

شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تن

اگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش

1818

نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقی

که باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش

1919

رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتی

که یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش

2020

خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسا

بکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش

2121

که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسان

که پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش

2222

چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدت

گریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش

2323

وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سر

فتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش

2424

تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دان

که داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش

2525

بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردی

که ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش

2626

دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالک

چو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش

2727

میان لا و الا یک الف فرق است ور نبود

در الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش

2828

خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سو

چو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش

2929

چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل را

نگشته آستین صولت پیران مگسرانش

3030

زمرد کوری افعی بود و افعی نفست را

زمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش

3131

چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصی

که دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش

3232

چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او را

نماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش

3333

چو رخش همتش جولان کند این توده غبرا

بود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش

3434

خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کس

که باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش

3535

نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دل

بود گاه نثار حاصل کونین لرزانش

3636

سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جو

که باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش

3737

ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگه

نگردد پرده دیده خیال قرب جانانش

3838

چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولت

شود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش

3939

به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اول

ولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش

4040

کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودی

جمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش

4141

مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاند

بخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش

4242

مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابش

ز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش

4343

رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره را

اگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش

4444

حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دل

چه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش

4545

مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو را

توکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش

4646

ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در منان

اگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش

4747

چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسم

که یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش

4848

ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سو

سوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش

4949

ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینک

به گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش

5050

چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کس

که تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش

5151

به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانی

که پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش

5252

مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گل

که ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش

5353

نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردن

ز مرغ و میوه بر خوان گرچه هست انواع و الوانش

5454

خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغش

چکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش

5555

چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجه

که هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش

5656

به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشد

زهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش

5757

به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاند

ز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش

5858

به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندین

که ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش

5959

نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونی

دمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش

6060

بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دل

هزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش

6161

هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینت

ز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش

6262

دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتش

مشو غره که سندان درج باشد در سپندانش

6363

جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خور

جمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش

6464

نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستی

وز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش

6565

بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کن

که دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش

6666

چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا را

شکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش

6767

ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورت

بود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش

6868

درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دین

که تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش

6969

به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازی

که از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش

7070

چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانی

که افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش

7171

در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بندد

که مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش

7272

اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشتر

که باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش

7373

اسیر نفس باشد بنده درویش را بنده

اگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش

7474

شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خس

که بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش

7575

حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک او

که می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش

7676

بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر تو

کند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش

7777

رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خود

بود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش

7878

شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او را

چو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش

7979

ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزل

بیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش

8080

چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش را

بود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش

8181

جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجا

که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش

8282

مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعان

جمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش

8383

فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسم

نماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش

8484

سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربت

به چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش

8585

ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گرید

مبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش

8686

بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابد

وگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش

8787

چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانی

میاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش

8888

کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکن

بود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش

8989

تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت دان

درشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش

9090

مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهر

که باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش

9191

ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفرایی

به از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش

9292

هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسل

چو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش

9393

چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبی

بود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش

9494

نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگی

نهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش

9595

برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حق

چو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش

9696

چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتد

که باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش

9797

دل دانا میان سخت رویان جهان آمد

چو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش

9898

کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتی

که خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش

9999

کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن را

که باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش

100100

به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دل

زند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش

101101

شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آری

کم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش

102102

حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشا

که باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش

103103

چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیده

پسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش

104104

خیال زیرکی با خود مبر پیش خدادانان

نبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش

105105

چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشد

که داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش

106106

سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعوی

کشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش

107107

دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسل

که باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش

108108

ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخوانا

که خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش

109109

قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیت

خطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش

110110

به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقه

ز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش

111111

چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاری

که از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش

112112

مشو قید نجات او که مدخول است قانونش

مکش رنج شفای او که معلول است برهانش

113113

گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامی

گلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش

114114

قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نه

که باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش

115115

چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور من

که لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش

116116

بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمه

که پیچیده‌ست بهر قوت جان‌ها دست لقمانش

117117

چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم من

چه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش

118118

خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نی

که آرد در کمال معنی مقصود نقصانش

119119

خیال خاص باشد خال روی شاهد معنی

چو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش

120120

وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد را

میان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش

121121

سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانی

به مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش

122122

چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان ره

ملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش

123123

گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آیی

پی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش

124124

به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزد

چو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش

125125

وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحه

شود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش

126126

به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گردد

چو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش

127127

اگرچه نام مرآت الصفا شد گفته او را

چو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش

128128

جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتی

ندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش

129129

فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن دارد

که آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش

130130

چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعری

که در قالب نباشد از دم روح القدس جانش

131131

خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانی

که از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

اگلی نظم

اصبحت زایرا لک یا شحنة النجف

بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 12

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش

سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1196

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش

هزار آیینه یک گل می‌دهد از طرف بستانش

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1813

جفا جویی که من دارم هوای تیر مژگانش‌

بود چون شبنم‌ گل دلنشین هر زخم پیکانش

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1814

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش

شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1815

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش

خط مشکین دمید آخر ز موج‌ گرد دامانش

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1816

پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش

وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1224

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش

هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 196

اگر چه می زند آتش به عالم روی تابانش

گلو تر می شود از دیدن سیب زنخدانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4947

خوشا قزوین و باغ شاه و گلگشت خیابانش

که از آیینه پیشانی صبح است میدانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4948

بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش

خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4949

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور