شاعر: بیدل دهلوی
ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش
خط مشکین دمید آخر ز موج گرد دامانش
ز جوش شوخی چشم تماشا میکند پنهان
به طوق قمریان نقش قدم سرو خرامانش
در آن محفلکه شوق آیینهٔ اسرار میگردد
ندارد دل تپیدن غیر چشمکهای پنهانش
ز دل یکباره دشوار است قطع التفات او
نگاهش بر نمیگردد اگر برگشت مژگانش
شکست موج دارد عرض بیپروایی دریا
من و آرایش رنگیکزو بستند پیمانش
به این رنگست اگر حیرت حضور قاتل ما را
نیاراید روانی محمل خون شهیدانش
ز فیض عشق دارد محو آن دیدار سامانی
که صد آیینه باید ریخت از یک چشم حیرانش
فلکگر نسخهٔ جمعیت امکان زند بر هم
تو روشنکن سواد سطری از زلف پریشانش
دل بیمدعا یعنی بیاض سادهای دارم
به آتش میبرم تا صفحهای سازم زرافشانش
وجودم در عدم شاید به فکر خویش پردازد
که آتش غیر خاکستر نمیباشدگریبانش
درین گلزار حیرت هرکه بسمل میشود بیدل
چو اشک دیدهٔ شبنم تپیدن نیست امکانش
زمین
به سنگی چون سگان از دور خرسندم ز دربانش
سگ آن عزت کجا دارد که بنشانند بر خوانش؟
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1196
معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش
سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 11 - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانی
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1224
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 196
اگر چه می زند آتش به عالم روی تابانش
گلو تر می شود از دیدن سیب زنخدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4947
خوشا قزوین و باغ شاه و گلگشت خیابانش
که از آیینه پیشانی صبح است میدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4948
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش
خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4949
چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟
که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4950
ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانش
مگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4951
رگ ابری است آن لبهای نوخط، بوسه بارانش
که عمر جاودان بخشد به عاشق مد احسانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4952
فارسی متن کا ماخذ: گنجور