شاعر: جامی
ماهی که خاست در شهر از رفتنش قیامت
شکر خدا که آمد باز از سفر سلامت
من شاه تخت عشقم تاج شرف به فرقم
سنگی که بر سر من می آید از ملامت
عشقم ندیم جان شد بی عشق اگر ز جانم
روزی دمی برآمد، دارم بر آن ندامت
بررغم شیخ شهرم پیر مغان دهد می
پیش من این کرم هست افزون ز صد کرامت
گر وصف گل نویسم یا حال سرو گویم
اینها همه کنایت زان عارض است و قامت
چشمم کند نظاره آن رو و دل شود خون
آن می کند جنایت وین می کشد غرامت
جامی به عزم کعبه دیگر نبست محمل
تا شد حریم دیرش سرمنزل اقامت
زمین
هر عاشقی که ترسد از طعنه و ملامت
دعوی عشق بازی بر وی بود غرامت
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 388
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
گفتا چه کار داری گفتم مها سلامت
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 436
هر جور کهز تو آید بر خود نهم غرامت
جرم تو را و خود را بر خود نهم تمامت
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 437
فارسی متن کا ماخذ: گنجور