شاعر: جامی
ای خطت نقشی ز نو انگیخته
مشک تر پیرامن گل ریخته
با خیال لعل رنگ آمیز تو
آب چشم ما به خون آمیخته
دارم از زلف تو صد پاره دلی
هر یک از مویی دگر آویخته
آهوان دیده فریب چشم تو
هر کدام از گوشه ای بگریخته
چشم من هر شب به جست و جوی دل
خاک کویت را به مژگان بیخته
تا سر زلف تو از کف داده ام
رشته جان از تنم بگسیخته
جامی از وصف میانت قاصر است
گرچه هر دم صد خیال انگیخته
زمین
پر بکنده، چنگ و چنگل ریخته
خاک گشته، باد خاکش بیخته
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 89
من نه ارزیزم ز کانِ انگیخته
من عزیزم از فلک بگریخته
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 370
ای نقاب از روی ماه آویخته
صبح را با ماهتاب آمیخته
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 371
ای ز چشمم اشک خونین ریخته
خون مردم را به خاک آمیخته
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275
فارسی متن کا ماخذ: گنجور