شاعر: سنایی
ای نقاب از روی ماه آویخته
صبح را با ماهتاب آمیخته
در خیال عاشقان از زلف و رخ
صورت حال و محال انگیخته
آسمان خاک بیز از کوی تو
سالها غربال دولت بیخته
عقل ترسا روح عیسی روی را
در چلیپاهای زلف آویخته
از لطافت باد آب و آب باد
هم برون برده ز سر هم ریخته
ای سنایی بهر خاک کوی تو
ز آبروی و دین و دل بگریخته
زمین
ای ز چشمم اشک خونین ریخته
خون مردم را به خاک آمیخته
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 275
ای خطت نقشی ز نو انگیخته
مشک تر پیرامن گل ریخته
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 849
پر بکنده، چنگ و چنگل ریخته
خاک گشته، باد خاکش بیخته
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 89
من نه ارزیزم ز کانِ انگیخته
من عزیزم از فلک بگریخته
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 370
فارسی متن کا ماخذ: گنجور