شاعر: جامی
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت
بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت
بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک
بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت
سرهای سربلندان در حلقه کمندت
دلهای نازنینان در ربقه وفایت
از چار حد عالم بر توست چشم نیکان
یارب نگاه دارد از چشم بد خدایت
جان بر لب آمد از غم پیوند زندگی را
دارم هوس پیامی از لعل جانفزایت
بخشد بهار خرم هر مرغ را نوایی
تو نوبهار حسنی من مرغ خوشنوایت
از زندگی بجانم بی روی تو خدا را
بنمای روی زیبا تا جان کنم فدایت
وصلت بدین عزیزی کس چون خرد که نبود
نرخ هزار یوسف یک نیمه از بهایت
با آنکه از دعایت خالی نیم زمانی
باشم ز هر زبانی مستدعی دعایت
از مردمان دیده بسته ست دیده جامی
آری نمی تواند دیدن کسی به جایت
زمین
زان یارِ دلنوازم، شُکری است با شکایت
گر نکتهدانِ عشقی، بشنو تو این حکایت
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 94
ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایت
آب حیات رشحی از جام جانفزایت
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 144
ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت
هستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 145
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت
یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 47
فارسی متن کا ماخذ: گنجور