شبها من و خیال تو و کنج خانهای
با خود ز گفتوگوی تو هردم فسانهای
کردند عاشقان بحلت خونشان بریز
هردم چه حاجت است که جویی بهانهای
سوزد زبان خامه گه شرح اشتیاق
کز آتش غم تو برآرد زبانهای
خواهم عنان گرفتنت ای شهسوار حسن
باشد بدین بهانه خورم تازیانهای
اینک دلفگار من ای ترک تندخوی
بهر خدنگ غمزه چو خواهی نشانهای
تا جا گرفت خیل خیالت میان جان
غم رو نهاد سوی من از هر کرانهای
جامی چه اعتبار بر آن آستان ز تو
همچو تو صد گداست به هر آستانهای
زمین
هرروز کآفتاب برآرد زبانهای
بیرون جهم ز کلبه غم عاشقانهای
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1774
ای از جمال حسن تو عالم نشانهای
مقصود حسن توست و دگرها بهانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2973
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای
یک یک بگو تو راز چو از عین خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2986
ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای
عالم به دور زلف تو زنجیرخانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6911
ای نه فلک ز خوشهٔ صنع تو دانهای
وز قصر کبریای تو عرش آشیانهای
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 554
فارسی متن کا ماخذ: گنجور