هرروز کآفتاب برآرد زبانهای
بیرون جهم ز کلبه غم عاشقانهای
نظاره بر رخ تو کنم گر ببینمت
باری ز چاوشان بخورم تازیانهای
از دوستی تو به سر کوی تو نماند
ناشسته ز آب دیده من آستانهای
افتاده راه من به دل و گنج معرفت
گشت از خیال سیمبران دردخانهای
سوز درون کز او جگر من کباب شد
بیرون جهد ز هر ته مویی زبانهای
مردن به کوی تو هوسم میکند، ولی
یابم اگر چو دیدن رویت بهانهای
بیداریام بکشت که هرروز ازین خمار
باشیم گه خراب چو مست شبانهای
خوابم نماند بو که رسد خواب آخرم
آغاز کن ز لازمه من فسانهای
خسرو مرو به باغ که از ناله تو دی
مرغان نخوردهاند به گلنار دانهای
زمین
شبها من و خیال تو و کنج خانهای
با خود ز گفتوگوی تو هردم فسانهای
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 908
ای از جمال حسن تو عالم نشانهای
مقصود حسن توست و دگرها بهانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2973
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای
یک یک بگو تو راز چو از عین خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2986
ای شمع طور از آتش حسنت زبانهای
عالم به دور زلف تو زنجیرخانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6911
ای نه فلک ز خوشهٔ صنع تو دانهای
وز قصر کبریای تو عرش آشیانهای
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 554
فارسی متن کا ماخذ: گنجور