شاعر: جامی
ای تو را چون من به هر ویرانهای دیوانهای
پیش ماه عارضت شمع فلک پروانهای
محنت یعقوب از درد و غم من شمهای
قصه یوسف به دور خوبیت افسانهای
نقد جان و دل نه بهر خویش میخواهیم ما
صرف راه توست اگر داریم درویشانهای
گر به خالت دست بردم بیش پامالم مکن
مور مسکین را نشاید کشت بهر دانهای
خان و مان گر گشت ویران شکر کز اقبال عشق
بر سر کوی بلا داریم محنتخانهای
بیدلان را نیست ره در عشرتآباد وصال
بعد ازین ما و فراق و گوشه ویرانهای
جامی از یک جرعه جام غمت بیخود فتاد
وای اگر ساقی هجران پر دهد پیمانهای
زمین
بیتو دل در سینهام دارد جنون افسانهای
نالهام جغدی قیامت کرده در ویرانهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2652
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2789
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 383
ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانهای
از لب میگون تو هر سینهای میخانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6660
ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6661
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 746
فارسی متن کا ماخذ: گنجور