شاعر: بیدل دهلوی
بیتو دل در سینهام دارد جنون افسانهای
نالهام جغدی قیامت کرده در ویرانهای
در سراغ فرصت گمکرده میسوزم نفس
رفته شمع از بزم و بالی میزند پروانهای
آتشی بر خود زنم چشمی ز عبرت واکنم
چون چراغ کشتهام محبوس ظلمتخانهای
جستجوها خاک شد اما درین صحرا نیافت
آنقدر میدان که هویی بالد از دیوانهای
در کلید سعی، امید گشاد کار نیست
از شکست دل مگر پیدا کنم دندانهای
چارهٔ دیگر نمییابم گریبان میدرم
ناتوانیها چو مو میخواهد از من شانهای
عالمی دادم به توفان دل بیمدّعا
سوخت خرمنها به هم تا پاک کردم دانهای
سبحه تا باقیست زاهد در شمار کام باش
ما و خط ساغری و لغزش مستانهای
میْکشان پیش از سواد چرخ و اختر خواندهاند
بر بیاض گردن مینا خط پیمانهای
بر دوام صحبت هم چشم نتوان دوختن
آخر ای بیدانشان خویشیم یا بیگانهای
دود دل عمریست بیدل میدهم پرواز و بس
بر گسستن بستهام زنار آتشخانهای
زمین
ای تو را چون من به هر ویرانهای دیوانهای
پیش ماه عارضت شمع فلک پروانهای
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 909
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2789
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 383
ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانهای
از لب میگون تو هر سینهای میخانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6660
ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6661
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 746
فارسی متن کا ماخذ: گنجور