شاعر: صائب
ای ز روی آتشینت هر دل آتشخانهای
از لب میگون تو هر سینهای میخانهای
آبروی خود عبث خورشید میریزد به خاک
کی سر ما گرم میگردد به هر پیمانهای؟
حرف تلخ عاقلان ما را نمیآرد به هوش
میکند هشیار ما را نعره مستانهای
ابر نیسان را ز استغنا کند خون در جگر
در صدف آن را که باشد گوهر یکدانهای
شور محشر گرچه میریزد نمک در چشم خواب
بر گرانجانان غفلت میشود افسانهای
تیر بی پر در کمان آن به که باشد گوشهگیر
نیست مرد آن را که نبود همت مردانهای
خاک پای بیخودی را سرمه گر سازم رواست
میکند هر آشنا را معنی بیگانهای
این خمارآلودگان کوتاهبین افتادهاند
ورنه باشد در گره هر قطره را میخانهای
حسن عالمسوز بیتاب است در ایجاد عشق
دارد از هر ذره آن خورشیدرو پروانهای
لاله دلمرده بیرون آمد از زندان سنگ
تو همان چون صورت دیوار، محو خانهای
کی نظر سازد به آب زندگی صائب سیاه
هرکه را چون لاله هست از خون دل پیمانهای
زمین
بیتو دل در سینهام دارد جنون افسانهای
نالهام جغدی قیامت کرده در ویرانهای
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2652
ای تو را چون من به هر ویرانهای دیوانهای
پیش ماه عارضت شمع فلک پروانهای
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 909
پیش شمع نور جان دل هست چون پروانهای
در شعاع شمع جانان دل گرفته خانهای
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2789
گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانهای
با همه کس آشنا با ما چرا بیگانهای
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 383
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 746
ای زمین از سبحه ذکر تو کمتر دانهای
از خرابات تو مهر گرمرو پیمانهای
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6661
فارسی متن کا ماخذ: گنجور