شاعر: جامی
مراست از تب عشق تو جان آتشناک
حبیبی انت طبیبی ولا طبیب سواک
چه سود صوفی ما را رعایت سنت
چو حرص لقمه نبرد از دهان او مسواک
کجا به وادی وحدت رسد به نعلینی
که بسته است برآن از دوال شرک شراک
به پاکدامنی تو، به پاک چشمی من
که کرده ام دل و جان را ز میل غیر تو پاک
مرا بس انکه شوم کشته در کشارگهت
مباد از سرم آلایشی برآن فتراک
تنم فتاده به ره لاغر استخوانی بود
کش از کرم سگ موی تو برگرفت ز خاک
به عجز معترف آ جامی از حقیقت عشق
که هست عجز ز ادراک غایت ادراک
زمین
اگر شراب خوری جُرعهای فشان بر خاک
از آن گناه که نَفعی رسد به غیر، چه باک؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 299
هزار دشمنم اَر میکنند قصدِ هلاک
گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 300
حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد، گردن از متابعتش نپیچد. اما اگر درهای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن، زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند.
کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 82
نه شبنم است چمن را به روی آتشناک
عرق زروی تو کرده است گل به دامن پاک
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5208
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 146
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 147
دلی، که آتش عشق تواش بسوزد پاک
ز بیم آتش دوزخ چرا بود غمناک؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 148
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک
زمینیان همه دامن کشند بر افلاک
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 149
نگشت دامن گردی درین بیابان چاک
درون نتاخت سواری درین جهان چالاک
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 394
به جوهر می رخشان که از زجاجه پاک
چراغ عیش فروزد درین سراچه خاک
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 545
فارسی متن کا ماخذ: گنجور