شاعر: جامی
حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرف
گرد مواید کرم اهل صفا کشیده صف
فیض کرامتش نهد دمبدم از سفال می
رند خداشناس را جام جهان نما به کف
پرورشت دهد فلک لیکن ازو تو برتری
بیش نهد بلی خرد قیمت گوهر از صدف
پرده دیده و دلم فرش بود به راه تو
گر قدمی بدین طرف رنجه کنی زهی شرف
قبله جان اهل دل مستی و بیخودی بود
وه که به زهد و توبه شد بیهده عمرها تلف
بانگ دفینه خوش بود خواجه زرشمار را
مفلس دردخواره را خوشتر ازان صدای دف
محنت بادیه مکش جامی و عزم کوفه کن
شو پی حج و عمره هم طایف مشهد نجف
زمین
طالع اگر مدد دهد، دامنَش آوَرَم به کف
گر بکِشم زهی طرب، ور بکُشد زهی شرف
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 296
ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1301
ما دو سه مست خلوتی، جمع شدیم این طرف
چون شتران رو به رو، پوز نهاده در علف
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1302
فارسی متن کا ماخذ: گنجور