شاعر: جامی
می رسی خندان و می گویی به پایم چشم مال
چشم می مالم مباد این خواب باشد یا خیال
از هلال هجر تو شد چشم خونبارم چو جوی
بر لب این جو دمی بنشین پی دفع ملال
پیش رویت خط لب گویی ز تاب آفتاب
سبزپوشان پا فرو کردند در آب زلال
کرده ام در ره نشان پای تو محو از سجود
سر نمی یارم بر آوردن دگر زین انفعال
چون شوم از حرف سودای تو خالی کان دو زلف
نقش بسته در سواد دیده من چون دو دال
شمع مجلس خواست دوش آتش زدن پروانه را
ساخت آتش گیره آن شعله مسکین پر و بال
جامی از شیرین لبان دارد سوال بوسه ای
لعل نوشین تو می داند جواب این سوال
زمین
سعی روزیکاهش است ای بیخبر چشمی بمال
آسیاها شد درین سودا تنکتر از سفال
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1918
یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1365
یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1366
بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال
در مکان آتش زنید ای طایفهٔ ارباب حال
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 101 - شکایت از دگرگونی حال روزگار
ای گرفتار نیاز و آز و حرص و حقد و مال
ز امتحان نفس حسی چند باشی در وبال
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 102 - در نکوهش دنیاداران
فارسی متن کا ماخذ: گنجور