شاعر: جامی
آن کیست سواره که بلای دل و دین است
صد خانه برانداخته در خانه زین است
ماهی ست درخشنده چو بر پشت سمند است
سروی ست خرامنده چو بر روی زمین است
آشوب جهان است اگر اسپ سوار است
آسایش جان است اگر بزم نشین است
در آتش و آبم ز دل و دیده چو دیدم
کافروخته رخسار و عرق کرده جبین است
برتافت ز من رو گره افکند در ابرو
اینک سر و شمشیر اگر بر سر کین است
گر قصه خود عرضه رایش نتوان کرد
صد شکر خدا کو همه دان و همه بین است
گفتم که سخنرانی جامی ز لب توست
از پسته شکر ریخت که آری سخن این است
زمین
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است
چشمی که به پا دوخته باشی همه بین است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 555
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است
بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگین است
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 78
سبزی که سیاه است ازو روز من این است
سروی که منم فاخته اش این نمکین است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2146
آن خانه برانداز که در خانه زین است
معمار تمنای من خاک نشین است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2147
این خانه چه خانه ست پریخانه چین است
پر حور یکی غرفه ز فردوس برین است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 19
فارسی متن کا ماخذ: گنجور