شاعر: غالب دهلوی
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندست
چه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟
به رنج از پی راحت نگاه داشته اند
ز حکمت ست که پای شکسته در بندست؟
درازدستی من چاکی ار فگند چه عیب
ز پیش دلق ورع با هزار پیوندست
نگفته ای که به تلخی بساز و پند پذیر
برو که باده ما تلخ تر از این پندست
وجود او همه حسنست و هستیم همه عشق
به بخت دشمن و اقبال دوست سوگندست
نگاه مهر به دل سر نداده چشمه نوش
هنوز عیش به اندازه شکرخندست
ز بیم آن که مبادا بمیرم از شادی
نگوید ار چه به مرگ من آرزمندست
شمار کج روی دوست در نظر دارم
درین نورد ندانم که آسمان چندست
اگر نه بهر من از بهر خود عزیز دار
که بنده خوبی او خوبی خداوندست
نه آن بود که وفا خواهد از جهان غالب
بدین که پرسد و گویند هست، خرسندست
زمین
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست
که مادر و پدر غم، وجود فرزندست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1669
نهال شمع ز سبزی ازان برومندست
که دایم از پر پروانه برگ پیوندست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1670
بنای صبر که همسنگ کوه الوندست
به یک اشاره موی میان او بندست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1671
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندست
دل شکسته ما را هزار پیوندست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 83
فارسی متن کا ماخذ: گنجور