شاعر: صائب
بنای صبر که همسنگ کوه الوندست
به یک اشاره موی میان او بندست
کجا ز دامن این دشت می تواند رفت؟
ز چشم آهو، مجنون ما نظر بندست
به یک اشاره گره می گشاید از ابرو
فغان که بند قبای تو سست پیوندست
قسم به مصحف خط غبار عارض تو
که پیش خط دلم از زلف بیشتر بندست
گلوی خامه ز وصفش چو شمع می سوزد
چه چاشنی است که با آن دهان چو قندست
به توتیا نکنم چشم التفات سیاه
به خاک پای تو چشمی که آرزومندست
تلاش بوسه نداریم چون هوسناکان
نگاه ما به نگاهی ز دور خرسندست
به پاره دل و لخت جگر قناعت کن
که نان خلق گلوگیرتر ز سوگندست
زمین
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندست
چه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 66
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندست
دل شکسته ما را هزار پیوندست
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 83
ز سادگی است به فرزند هر که خرسندست
که مادر و پدر غم، وجود فرزندست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1669
نهال شمع ز سبزی ازان برومندست
که دایم از پر پروانه برگ پیوندست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1670
فارسی متن کا ماخذ: گنجور