شاعر: عراقی
بیا، که عمر من خاکسار میگذرد
مدار منتظرم، روزگار میگذرد
بیا، که جان من از آرزوی دیدارت
به لب رسید و غم دل فگار میگذرد
بیا، به لطف ز جان به لب رسیده بپرس
که از جهان ز غمت زار زار میگذرد
بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرم
که ناامید ز درگاه یار میگذرد
چه باشد ار بگذاری که بگذرم ز درت؟
که بر درت ز سگان صد هزار میگذرد
مکش کمان جفا بر دلم، که تیر غمت
خود از نشانهٔ جان بیشمار میگذرد
من ار چه دورم از درگهت، دلم هر دم
بر آستان درت چندبار میگذرد
ز دل که میگذرد بر درت بپرس آخر
که آن شکسته بر این در چه کار میگذرد
مکش چو دشمنم، ای دوست ز انتظار، بیا
که این نفس ز جهان دوستدار میگذرد
به انتظار مکش بیش از این عراقی را
که عمر او همه در انتظار میگذرد
زمین
مرا به زخم زبان روزگار میگذرد
مدار آبله من به خار میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3763
صباح مستی و شام خمار میگذرد
خوشی و ناخوشی روزگار میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3764
شبی که در قدم وصل یار میگذرد
به ذوق گریهٔ بیاختیار میگذرد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 349
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 70
فارسی متن کا ماخذ: گنجور