شاعر: عراقی
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد
بیا، که وقت بهار است و موسم شادی
مدار منتظرم، وقت کار میگذرد
ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی
که عیش تازه کنم، چون بهار میگذرد
نسیم لطف تو از کوی میبرد هر دم
غمی که بر دل این جان فگار میگذرد
ز جام وصل تو ناخورده جرعهای دل من
ز بزم عیش تو در سر خمار میگذرد
سحرگهی که به کوی دلم گذر کردی
به دیده گفت دلم: کان شکار میگذرد
چو دیده کرد نظر صدهزار عاشق دید
که نعره میزد هر یک که: یار میگذرد
به گوش جان عراقی رسید آن زاری
از آن ز کوی تو زار و نزار میگذرد
زمین
مرا به زخم زبان روزگار میگذرد
مدار آبله من به خار میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3763
صباح مستی و شام خمار میگذرد
خوشی و ناخوشی روزگار میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3764
شبی که در قدم وصل یار میگذرد
به ذوق گریهٔ بیاختیار میگذرد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 349
بیا، که عمر من خاکسار میگذرد
مدار منتظرم، روزگار میگذرد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 71
فارسی متن کا ماخذ: گنجور