شاعر: صائب
صباح مستی و شام خمار میگذرد
خوشی و ناخوشی روزگار میگذرد
اگر ز شش جهت آیینه پیش رو دارم
ز هفت پرده چشمم غبار میگذرد
بیا که جوش گل بوسه است روی ترا
مرو که عمر چو باد بهار میگذرد
هر آنچه از پسر ناخلف رود به پدر
ز اهل عصر بر این روزگار میگذرد
همیشه روی تو یک پیرهن عرق دارد
که آب گوهر بر یک قرار میگذرد
به دامن افق آن صبح شوربختم من
که عمر خنده من در خمار میگذرد
به غیر خامه دریانژاد من صائب
که از سر گهر شاهوار میگذرد؟
زمین
بیا بیا، که نسیم بهار میگذرد
بیا، که گل ز رخت شرمسار میگذرد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 70
بیا، که عمر من خاکسار میگذرد
مدار منتظرم، روزگار میگذرد
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 71
شبی که در قدم وصل یار میگذرد
به ذوق گریهٔ بیاختیار میگذرد
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 349
مرا به زخم زبان روزگار میگذرد
مدار آبله من به خار میگذرد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3763
فارسی متن کا ماخذ: گنجور