شاعر: عراقی
به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق
چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟
وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟
نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟
بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو
جواب من ز سر صدق، بیریا و نفاق:
تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا
به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق
خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم
به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق
گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است
مرا نه بس که به هند اوفتادهام ز عراق؟
زمین
رسید دوش ندایی ازین بلند رواق
که، ای مقیم زوایای شهربند فراق
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1215
پنج چیز است که به هر کس دادند زمام زندگانی خوش در دست او نهادند: اول صحت بدن، دویم ایمنی، سیوم وسعت رزق، چهارم رفیق شفیق، پنجم فراغت هر که را ازین محروم کردند در زندگانی خوش به روی وی برآوردند.
به پنج می رسد اسباب زندگانی خوش
جامیبهارستانروضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)بخش 10
دنت منازل من کنت منه بالاشواق
گذشت مدت هجران و روزگار فراق
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 208
فارسی متن کا ماخذ: گنجور