شاعر: عراقی
صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار میآید
که بوی او شفای جان هر بیمار میآید
نسیم او مگر در باغ جلوه میدهد گل را
که آواز خوش بلبل ز هر سو زار میآید
مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد
که از باغ و گل و گلزار بوی یار میآید
از آن چون بلبل بیدل ز رنگ و بوی گل شادم
که از گلزار در چشمم رخ دلدار میآید
گر آید در نظر کس را به جز رخسار او رویی
مرا باری نظر دایم بر آن رخسار میآید
مرا از هرچه در عالم به چشم اندر نیامد هیچ
مگر آبی که در چشمم دمی صد بار میآید
چو اندر آب عکس یار خوشتر میشود پیدا
از آنروز آب در چشمم مگر بسیار میآید
جهان آب است و من در وی جمال یار میبینم
ازینجا خواب در چشمم مگر بسیار میآید
عراقی در چنین خوابی همی بیند چنان رویی
از آن در خاطرش هر دم هزاران کار میآید
زمین
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید
خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 410
ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآید
کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار میآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 591
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 593
غم عالم به دل از دیده خونبار میآید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3195
دل از مژگان خوابآلود در زنهار میآید
بلای جان بود تیغی که لنگردار میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3196
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآید
که بوی او شفای جان هر بیمار میآید
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
فارسی متن کا ماخذ: گنجور