شاعر: امیرخسرو دهلوی
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید
خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید
به بازی سوی من آمد، به شوخی دل ز من بستد
بدو گفتم: چه خواهی کرد؟ گفتا: کار میآید
چو رفتم بر درش بسیار، دربان گفت کاین مسکین
گرفتار است گویی، کاین طرف بسیار میآید
گر از نادیدنش روزی بمیرم، نیست دشواری
ولی رویش نخواهم دید، آن دشوار میآید
نشستی در دل و گویی که دل در من نهان کردی
نمیدانی که آخر بر دلم این بار میآید
سحرگاهان شنید افغان من همسایه، گفت این سو
که خواهد بود یارب، کاین فغان زار میآید
کجایی، ای که طعن بیدلان کردی کنون دل را
نگهدار، ار توانی، کاینک آن عیار میآید
رقیبا، یک عنایت کن، خرامیدن مده او را
که بر من هرچه میآید ازآن رفتار میآید
صفای ساعدش دیدی، کف دستش نگر اکنون
که گل چیدهست و بر کف کرده از گلزار میآید
مرا میگفت دی هرکس چو رفتم از درت بیخود
که این صوفی مگر از خانه خمار میآید؟
مگو باری که در بندم تو بیزاری شدی خسرو
کسی آسان ز جان خویشتن بیزار میآید
زمین
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 591
برون شو ای غم از سینه، که لطف یار میآید
تو هم ای دل ز من گم شو، که آن دلدار میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 593
غم عالم به دل از دیده خونبار میآید
به این گلشن خزان از رخنه دیوار میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3195
دل از مژگان خوابآلود در زنهار میآید
بلای جان بود تیغی که لنگردار میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3196
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآید
که بوی او شفای جان هر بیمار میآید
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 114
صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار میآید
که بوی او شفای جان هر بیمار میآید
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 115
ندانم تا چه باد است این که از گلزار میآید
کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار میآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 412
فارسی متن کا ماخذ: گنجور