شاعر: بیدل دهلوی
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست
در ره تسلیم دل پاییکه من دارم سرست
تا فروغ شعلهٔ خورشید حسنی دیدهام
صبح اگربالد به چشم منکف خاکسترست
ای که بر نقش قدش دل بستهای هشیار باش
سایهٔ این سرو آشوب قیامتپرورست
ذوق تسلیمی به جیب امتحانت گل نریخت
ورنه همچون شمع، دامن تاگریبانت سرست
گر کند حسنش بساط حیرت آیینه گرم
هر قدر نظارهها بر دیده پیچد جوهرست
سرمهٔ آن چشم، دل را در سیهروزی نشاند
شیشهٔ ما را غبار از موج خط ساغرست
تا تمنای میام گل کرد از خود رفتهام
چون سحر در شوخیِ خمیازهام بال و پرست
آبله در راه شوقم بسکه دارد جوش اشک
نقش پایم هر کجا گل میکند چشم ترست
سعی ما بی دانشان گامری به همواری نزد
هر خطی کز خامهٔ مجنون دمد بیمسطرست
هر سخنکز پرده ی تسلیم خارج گل کند
ناملایمتر ز آهنگ دف بیچنبرست
دست بردل نه، زنیرنگ سراغ ما مپرس
کاروان نالهایم و آتش ما دیگرست
بیدل از پرواز، خجلت دارم، اما چاره نیست
ذرهٔ موهومم وگلکردنم بال و پرست
زمین
حفظ دولت در پریشان کردن سیم و زرست
مد احسان رشته شیرازه این دفترست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 968
نعمت الوان دنیا مایه دردسرست
خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 969
عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟
رشته این شمع بی پروا کمند صرصرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 970
در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست
باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 971
دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست
شعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 972
عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرست
رشته هموار را بالین و بستر گوهرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 973
روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست
زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 974
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست
غنچهها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 643
فارسی متن کا ماخذ: گنجور