شاعر: بیدل دهلوی
نسخهٔ آرام دل در عرض آهی ابترست
غنچهها را خامشی شیرازهٔ بال و پرست
هیچکس را حاصل جمعیت ازاسباب نیست
بحر را هم موج بیتابی زجوش گوهرست
باید از هستی به تمثالی قناعتکردنت
میهمان خانهٔ آیینه بیرون درست
بسکه دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هرکه میآید در اینجا طالبگوشکرست
اعتبار ما به خود واماندگان آشفتگیست
خاک اگر آیینه میگردد غبارش جوهرست
آفتاب طالع ما داغ حرمان است و بس
آسمان تیرهبختی ها سویدا اخترست
بعد مرگ، اجزای ما، توفانی موج هواست
تا نپنداریکه ما را خاکگشتن لنگرست
عشرت آهنگی ز بزم میکشان غافل مباش
آشیان رنگ اگر بیپرده گردد ساغرست
خاک اگر باشم به راهت جوهر آیینهام
ور همه آیینه گردم بیتو خاکم بر سرست
بسکه شد خشک ازتب گرم محبت پیکرم
همچو اخگر بر جبین من عرق خاکسترست
عمرها شد میروم از خویش و بر جایم هنوز
گرد تمکین خرامت موج آب گوهرست
شور عشقت آنقدر راحت فروش افتاده است
کز تپش تا نالهٔ بیمار صاحب بسترست
آب تیغت تا نگردد صندل آرامها
کی شود این نکتهات روشن که سر دردسرست
چشم و گوشی را که بیدل نیست فیض عبرتی
در تماشاگاه معنی روزن بام و درست
زمین
حفظ دولت در پریشان کردن سیم و زرست
مد احسان رشته شیرازه این دفترست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 968
نعمت الوان دنیا مایه دردسرست
خون فاسد در بدن آهن ربای نشترست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 969
عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟
رشته این شمع بی پروا کمند صرصرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 970
در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست
باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 971
دل چنین زار و نزار از اختر بد گوهرست
شعله لاغر این چنین از چشم تنگ مجمرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 972
عشرت روی زمین در چرب نرمی مضمرست
رشته هموار را بالین و بستر گوهرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 973
روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست
زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 974
عمرها شد عجزطاقت سویجیبم رهبرست
در ره تسلیم دل پاییکه من دارم سرست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 642
فارسی متن کا ماخذ: گنجور