شاعر: بیدل دهلوی
نه غنچه عافیت افسون، نه گل بقا تأثیر
جهان رنگ، شکست که میکند تعمیر
نشد ز عالم و جاهل جز اینقدر معلوم
که آن به خواب فتاد آن دگر پی تعبیر
گرفتم اوج پر است اعتبار عنقایت
به نارسایی بال مگس،کلاغ مگیر
نفس مسوز به آرایش بساط جنون
بس است آبله فانوس خانهٔ زنجیر
به تیغ هم نشود باز عقدهٔ گرداب
به موج خون مکن ای بحر ناخن تدبیر
به شرمکوشکه بنیاد حسن خوبان را
گرفتهاند در آب گهر گل تعمیر
دلیل عبرت ما نیست غیر آگاهی
گشاد دام نگاه است وحشت نخجیر
نیافتیم در این کارگاه فقر و غنا
کم احتیاجی خود جز کفایت تقدیر
چه ممکن است که ما را ز یأس وانخرد
به قحط سال ترحم ذخیرهٔ تقصیر
زمان فرصت دیدار سخت موهوم است
به سایهٔ مژه نظّاره میکند شبگیر
ز تیغ حادثه پروا نمیکند بیدل
کسیکه برتن او جوشن است نقش حصیر
زمین
نصیحتی کُنَمَت بشنو و بهانه مَگیر
هر آنچه ناصِحِ مُشْفِق بگویَدَت بپذیر
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 256
همی بکشتی تا در عدو نماند شجاع
همی بدادی تا در ولی نماند فقیر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 65
چو رو به برج شرف کرد آفتاب منیر
دمید فاتحه فتح بر حصار اسیر
نظیری نیشابوریدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 21 - ایضا این قصیده در مدح ابوالمظفر جلال الدین هنگام فتح قلعه اسیر گفته شده
به صفحهای که حدیث جنون کنم تحریر
ز سطر، ناله تراود چو شیون از زنجیر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1695
زهی ز روی تو آیینه آفتاب میر
نگه به سیر جبین تو موج ساغر شیر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1696
غبار فرصت از این خاکدان وهم مگیر
که پیرگشت سحرتا دهنگشود به شیر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1697
فارسی متن کا ماخذ: گنجور